امروز رادوین ختنه شد
عشق مامان این روز رو چطور برات بنویسم
بدترین روز زندگیم بود صبح ساعت 7 بیدار شدی از 4 صبح دیگه شیر نخورده بودی خیلی استرس داشتم لباساتو جمع کردم وپول برداشتیم رفتیم دنبال مامی جون بعد دنبال عمه جون (عمه بابایی) ساعت 10:30 بیمارستان دهخدا بودیم دیگه کارهای پذیرش رو انجام دادن . ولی کم کم داشتی ضعف میکردی دل من دیگه داشت میومد تو دهنم. طاقت نداشتم. تا اینکه صدا کردن که ببریمت برای بستری دیگه پاهام رمق قدم برداشتن رو نداشت یکدفعه زدم زیر گریه بعد مامی جون که دید اینجوری نزاشتن من برم بالا . 2 تایی با عمه بردنش .ولی نتونستم بغلت کنم اینقدر که اوضاع ام بهم بود. تو سالن انتظار اینقدر گریه کردم که کل بیمارستان رو گرفته بودم رو سرم. همه فکر میکردن که چه اتفاقی افتاده وقتی میگفتم که برای ختنه هست همه تبریک میگفتن ولی من تو دلم اشوب بود . دیگه بابایی اومد دید که اینجوری هست من رو برد تو ماشین چرخ بزنه برام ابمیوه و کیک گرفت تا سر حال بیام. دیگه ساعت 12:20 بود مامی زنگ زد گفت که از اتاق عمل درومده نمیدونی چطور از پله ها اومدم بالا
. وقتی که دیدم در حال بهوش اومدن هستی و از گرسنه گی تمام لبات و پاهات همه میرزیدن رنگت شده بود سفیددددددددددددد دیگه داشتم روانی میشدم دوست داشتم از همون اول پشیمون میشودم ولی نمیشد دیگه اقای دکتر اومد گفت 1 ساعت بهد از عمل میشه شیر بدی وقتی سینه رو تو دهنت گذاشتم نمی دونی چطور میخوردی بعد وقتی اولین بار جیش کردی اینقدر بی تابی و جیغ زدی که دیگه اشک همه رو دراوردی ولی برای بار دوم دیگه بهتر شدی داروهاتو هم گرفتیم خیلی ارامش بخش هست زود می خوابی بعد ساعت 4 مرخصمون کردیم رفتیم خونه مامی جون الان هم اومدیم خونه خودمون مامی جون اینجا هستن عزیزم مارو ببخشید که ادیتت کردیم
فبل از عمل


در حال هوش اومدن



امروز رادوین ختنه شد
